![]() |
![]() |
|
| یادگاری های زندگی روزمره به زبان عکس... |
|
moved to face book
dariush with kent cigatette! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 11:11 توسط داریوش |
|
|
بله، وقتي بچه بودم، پدرم و مادرم مذهب بودا را به من آموختند، چون آنها بودايي بودند. من راجع به مذهب كنفوسيوس هم چيزهايي شنيده ام و راجع به كاتوليك هم همچنين و يكبار هم در مراسم مذهبي عيد نوئل شركت كرده ام و درباره خدايي كه ريش طلايي رنگ دارد و نامش عيسي مسيح است و خدايي كه بال دارد و بر فراز ابرها در پرواز است هم چيزهايي شنيده ام. من فكر ميكنم عيسي هم مانند يك پارتيزان ويت كنگ به شكل وحشيانه اي كشته شده ولي در عوض مردماني را كه به او بدي كرده بودند كشت و به جهنم فرستاد تا در ظرفهاي پر از روغن داغ بسوزند و مردمان خوب را به بهشت مي فرستاده تا برقصند و بخوانند!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 19:54 توسط داریوش |
|
|
مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 16:50 توسط داریوش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مسافر تنها
|
| پیوندهای روزانه |
|
دست نوشته های کودک فهیم کتابخانه میمون بی مغز آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|